به نام آفريننده زيبايي و زشتي ها
سلام
هر روز غروب بوي ياس تو کوچه ها ميپيچيد***ميون کوچه باغها بوي خدا ميپيچيد
آجرک ا... يا صاحب الزمان
منو ببخشيد که يه مدتي نتونستم بروز کنم خيلي گرفتار بودم اعصاب مصابم خورد خورد بود.
يادم هست تو دبستان من خيلي جر و دعوا ميکردم جوري که ماهي يه بار مامانم رو ميخواستن مدرسه.
داداشم هم خوب بيچاره بزرگتر از من بود مجبور بود بياد کمکم .داداشم از همون دبستان قرآن حفظ ميکرد منم که قربونش برم مخم تعطيل تعطيل بود(البت الان هم همين جوره)داداشم سال سوم دبستان رفت مسابقات قرآن ممستني اونجا دوم شد ميگفت اونجا که رفته بوديم شعارمون اين بود(ما اومديم ممستني بخاطر يه بستني)
منم همون سال تونستم آيت الکرسي رو حفظ کنم يادش بخير يه يه ماهي طول کشيد تا حفظش کردم(گفتم که آيکيوم پايين).
يادم هست آقاي رضايي ناظم مدرسمون يه آدم قد کوتاه ولي چقري بود واي واي يه دستي داشت انگار جنگل پر مو اصلآ پوست دستش پيدا نبود لامصب پوست گلوي منو ميگرفت ميگفت بچه آخه تو مامانت فرهنگي چرا انقدر اذيت ميکني.مدرسه يه زير زمين هم داشت واسه پناهگاه جنگ درستش کرده بودن پناه گاه که چه عرض کنم سياه چال بود از همونايي که ساواکي ها داشتن من ديگه اونجا شده بود پاتوقم پر نيمکت زوار در رفته بود منم ميگرفتم رو اونا ميخوابيدم اونم فک ميکرد داره منو تنبيه ميکنه.
باورتون نميشه تازه رفته بودم سر کار يه روز يکي از بچه هاي حراست فرودگاه رو ديدم خيلي برام آشنا بودوقتي داشت ميرفت بيرون دستش رو گذاشت رو شونه من و گفت خسته نباشي يه نگاه به دستش کردم واي يادم به تو گوشي ها و زير گلو گرفتن هاي آقاي رضايي افتادم اسمش رو پرسيدم گفت رضايي هستم گفتم داداشت ناظم نبوده گفت چرا باورم نميشد برادر آقاي رضايي بود خلاصه يه 1 ساعتي با هم گپ زديم منم از آقاي رضايي واسش گفتم و خنديديم.
اينو هم ميگم ولي خدايش نخندين ازم.سال پنجم آقاي خاکسار معلم من بود (اگه زنده باشه بايد برم يه کم سير ازش حلال بودي بطلبم)قيافش کاملآ غير مذهبي بود 6تيغه خشن کت شلواري ولي خيلي خوش تپ بود سنش هم بالا بودا ولي هميشه خوش تيپ ميگشت.ثلث دوم يه پنج شنبه امتحان جغرافي داشتيم جوري بود که زنگ بعد از امتحان برگه ها رو تصحيح ميکرد يه دفعه منو صدا زد اومدم جلو بهم گفت اين چي بهش نگاه کردم با قلدري گفتم چي چي؟زد تو گوشم مات و مبهوت مونده بودم .نگاه کردم به برگه امتحانيم که تو دستش بود ديدم گرفتم -8- بلند شد با تيپا و پس گردني از طبقه 2 آوردم پايين دم دفتر واي واي واي آقاي رضايي هم يه پس گردني زد بهم اندازه همه کتک هاي آقاي خاکسار درد داشت زنگ زدن خونه به مامانم گفتن اومد منم که عين خيالم نبود فقط بدو بيرا ميگفتم به آقاي خاکسار واي چشتون روز بد نبينه شب تو خونه يه حرفت هم بابام زدم البته با کابل برق.ايشالا تو پست بعديم از کتکهاي بابام بيشتر واستون ميگم.
نوکرت تا ابد دادو بيداد
به نام خودآي
سلام
کودکستان که بودم به بابام يه زمين دادند.بابام اين ورو اون ور شروع کرد به قرضو قوله و وام .به هر بدبختي که بود شروع کرد به ساختن خونه.يادش به خير هر روز صبح اول ميرفت پاي اسکلت و بنا ها رو راه مينداخت وميرفت سر کار.خيلي سختي کشيد.آخرين روز مدرسه داداشم اسباب کشي کرديم و رفتيم تو خونه جديد همه وسايلامون با يه خاور برديم من گريه ميکردم ميگفتم ميخوام برم تو بارخاور بشينم تا برسيم به خونه هر کاري کردم بابام اجازه نداد.خونه جديد خيلي قشنگ بود 2طبقه خوشکل کاشي کاري سر در خونمون ون ان يکاد بود خونه هنوز رنگ نشده بود ولي کامل کامل بود.ما طبقه پايين مستقر شديم بابام يکي از سربازاش که تازه متاهل شده بود و تو سپاه کار ميکرد رو اورد طبقه بالا رو بهش اجاره داد.
روز اول با بام اومديم سر خيابون دادشم رو که با سرويس اومد تا سر خيابون رو اورديم خونه (اوه اوه اوه بابام اعصاب مصابش خورد خورد منم از عشق خونه جديد هي کرم ميريختم ).
مستاجرمون هر شب ميرفت مسجد.بابام هم باهاش پايه شد و با منو داداشم ميرفتيم مسجد محل.آخي يادم که مياد دوست دارم يکي بياد محکم بزنه تو سرم.آخ که چي بودم و چي شدم.
عشقم شده بود اذان گفتن هر روز تو مسجد محل اذان ميگفتم مکبر هم بودم.نمازهم ميخوندم.بابام ميگه تو سه روز نمازخوندن رو ياد گرفتم.سحر موقع اذان صبح پاميشدم ميرفتم تو حياط وبا صداي نکره ام که بخاطر اذان دل نشين شده بود همه همسايه ها رو از خواب بيدار ميکردم(خدا ميدونه چندتا فحش خوردم.آخه همسايه هامون همچين آدمهاي حزب اللهي نبودن) فقط يه پيرمرد پيره زني روبروي خونمون زندگي ميکردن هر وقت منو ميديدن يه ماچ اساسي ميکردن ما رو وميگفتن ما هر روز صبح با صداي اذان تو برا نماز پا ميشيم.البت داداشم هم اذان ميگفت ولي خوب هميشه زور ته تقاريها به بزرگرترها ميچربه ديگه(به لطف عشق پدر ها به بچه آخر).تو اون خونه مادر بزرگم هم با ما زندگي ميکرد.
نوکرت تا ابد دادو بيداد
به نام خداي مهربون
سلام
روز اولي که رفتم کودکستان هيچ وقت يادم نميره
با بابام رفتم سر صف وايساديم خانم مدير اومد خودشو معرفي کرد:
(سلام من خروسي هستم) زدم زير خنده بلند بلند خنديدم ديدم بابام اومد برام با عصبانيت ساکت شدم بابام برگشت.همه داشتن به من نگاه ميکردن سرم رو انداختم پايين مدير ادامه داد:
امسال واسه شما سال خيلي خوبي چون ميخواين ياد بگيرين چه جوري نقاشي کنين چه جوري بنويسين با هم ميريم تفريح .....................و از اين جور حرفها
خلاصه اسم ها رو خوند و کلاس ها رو جدا کرد و گفت معلمها ميبرنتون سر کلاساتون سعي کنين خوب ياد بگيرين و با هم کلاسيهاتون دوست باشين
اينو که گفت من دويدم پيش بابام .بابام گفت برو پيش دوستات گفتم نميخوام تو هم بيا گفت نميشه بابا خودت تنها بايد بري
بردم پيش معلم کلاسمون گفت خانم معلم اين آقا .... ما ميترسه بياد سر کلاس خانم معلم يه نگاه به من کرد و گفت پسر به اين خوبي چرا بايد بترسه اينجا همش ميخنديم مثل سر صف که خنديدي. خيلي خجالت کشيدم سرم رو انداختم پايين دستم رو گرفت و گفت بيا بريم با هم کلاسيات آشنا بشيم. دستم رو کشيدم بابام گفت خودم ميارمش يه اخم بهم کرد و گفت اگه ميخواي اذيت کني تا من برم. زدم زير گريه گفتم نه. بردم دم در کلاس خانوم معلم اومد گفت به به آقا .... گل بيا بريم پيش بچه ها. از ترس بابام رفتم باهاش سر کلاس نشستم ديدم همه دارن يه جوري نگام ميکنن انگار بچه ننه ها واي چقدر سخت بود.
بابام دست تکون دادو رفت دوباره زدم زير گريه بابام اومد تو حياط پشت پنجره کلاس نگام کرد و راه افتاد منم دويدم تو حياط برگشت يه نگاه بهم کرد دلش نيومد چيزي بهم بگه بغلم کرد دوباره اومدیم در کلاس بهش گفتم تو هم بیا بشین خانم معلم یه نیش خند مهربون زد گفت اگه میخواید مانعی نداره شما هم بیاید داخل. بابام هم خجالت کشید بنده خدا ولی بخاطر من اومد سر کلاس پیشم نشست.
همه خودشونو معرفی کردن و منم خودم رو معرفی کردم.
خلاصه زنگ اول خورد و همه دویدن تو حیاط بابام هم با من اومد تو حیاط گفت بابا من دیگه باید برم داره دیرم میشه مرخصی ندارم اون رفت و منم باز زدم زیر گریه خانم خروسی اومد یه نگاه مهربون به من کرد گفت بیا بریم تاب بازی منم باز خجالت کشیدم ولی رفتیم یه کم سیر تاب بازی کردیم
تو کودکستان یه بار آبله گرفتم یک هفته نرفتم مدرسه دلم واسه مدرسه تنگ شده بود پیله کردم میخوام برم مدرسه خلاصه به هر قیمتی بود رفتیم صبح سر صف دعای فرج رو خوندیم یه دفعه دیدم خانوم خروسی صدام کرد رفتم جلو یه نگاه بهم کرد گفت تو که خوب نشدی هنوز چرا اومدی مدرسه. صدای بابای مدرسه زد گفت یه ماشین بگیر ببرش خونشون منم باز زدم زیر گریه
یادش به خیر کاش هنوز همون بچه ننه اون موقعی بودم نه گناهی نه غمی نه غصه ای فقط فکر خوش گذرونی بودیم
راستی این پستم بار معنوی نداشت گفتم بزا درد دلم رو بگم شاید امام حسین یه کاری واسمون کرد و سید هم ما رو مفتکی برد کربلا
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشک تو چشمهام حلقه زده
همه میخوان برن کربلا پس من چی خدا یعنی من انقدر بدم که تو نمی خوای منو ببری غلط کردم ببخش بخدا الان 20 روزه از فکرش نمیام بیرون یا حسین منو هم دعوت کن یا امام رضا من ازت قول گرفتم نکنه تو هم مثل من میخوای بزنی زیر قولت
دیشب سید به خنده گفت کربلا احتمال شهادت هم هست وای نکنه واقعیت داشته باشه یا ابلافضل تو سفارشم رو بکن من نمیخوام جا بمونم خداااااااااااااااااااااااااااااااا
نوکرت تا ابد داد و بیداد
سلام
تا 3 سالگيمو يادم نمياد از اينجا شروع ميکنم:
همه ميگن من خيلي خيلي اذيت ميکردم خيلي.رو شونه هر کي هم مينشستم به فيض ميرسوندمش(جيش).تو اون خونه پدري يه دستشويي و حمام بود که يه زير پله هم داشت.اون زير پله پناهگاه خونواده ما بوده قشنگ يادمه وقتي آلارم خطر رو ميزدن بي بيم ميگفت باز اين از خدا بيخبرا اومدن خوب اگه راست ميگين بريد رو در رو بجنگيد.خدا ذليلت کنه صدام.
يه شب دو تا هواپيما عراقي ميان تو آسمون شيرازويه چندتا راکت ميندازن تو اين کوههاي اطراف شيراز.اون شب همه خونه بودن خوب اون خونه هم خيلي شلوغ بود4 تا خانواده داخلش زندگي ميکردن همه توئ اون زير پله اي جا نميشدن جلو خونمون يه چاله بزرگ کنده بودن و ملت ميريختن توش موقع حمله هوايي.خلاصه اون شب ما هم ميريم تو اون چاله پناه ميگيريم. مامانم ميگه وقتي موشک انداختن تو شروع کردي به گريه کردن ميگه تا 2 .3 ساعت داشتم گريه ميکردم که بردنم دکتر .دکتر هم ميگه احتمالآ شکه شده از صداي اون راکت ها. خلاصه من از اون روز خيلي گوشه گيرو عصبي و پرخاشگر شده بودم(احتمالآ اين دادو بيداد ها هم واسه همينه) به خاطر همين موضوع من تا 10.11 سالگيم با تجويز دکتر پوکسايد ميخوردم.الان واسه خودم کلاس ميزارم ميگم من جانبازم! خدا هم واسه همين جانبازيمه که خيلي هوامو داره وگر نه........
يادم هست بابام هيچ وقت خونه نبود همش يا آماده باش بود يا ماموريت ميرفت مامانم هم که همش مدرسه بود يا جلسه آموزش و پرورش واسه همين هم من بهش ميگم مامان آموزش و پرورش . وقتي بابام از ماموريت ميومد من واسه اذيت مامانم برا بقيه ميگفتم مامانم وقتي بابام از ماموريت مياد ميگه: محمد علي قوربونت برم کجا بودي دلم برات يه ذره شده بود.(اين جمله هنوزم که هنوزه زوي من مونده).
وقتي مامانم ميخواست بره مدرسه سر منو گرم ميکردن و اون ميرفت بيرون اونوقت من ميرفتم پشت پنجره که تو کوچه باز ميشد گريه ميکردم و ميگفتم :مامان مامان تورو خدا تورو خدا فقط يه دقيقه بيا مامان تورو خدا فقط يه دقيقه . خيلي ماماني بودم.
تو اون خونه 7 تا بچه هم سن و سال هم بوديم از صبح کرم ميريختيم تا شب.يه درخت بزرگ نارنج هم بود که پر کندوي زنبور بود هر روز صبح 6.7تايي ميفتاديم به جون اي زنبورا و بي خونشون ميکرديم هميشه من کندو رو مينداختم بقيه نيشش روميخوردن ولي يه بار چنان اي زنبورها عقدشونو رو گردنم خالي کردن که کارم به بستري شدن تو بيمارستان کشيد.
واضح ترين خاطره اي که از 4.5 سالگيم تو ذهنم مونده اينه:
من هر روز صبح ساعت 6.30 بيدار بودم .جوري که همه از دستم ذله بودن يادم مياد موقعي که امام خميني(رح)تو بستر بيماري بودن يه روز صبح بيدار شدم همه خواب بودن فقط بابام تو جانمازش داشت دعا ميخوند سلام کردم رفتم سر يخچال اون موقه ها پنير خالي خالي خيلي ميخوردم(خرفيم هم مال همينه) يه تيکه پنير برداشتم گذاشتم تو دهنم اومدم تو حال يه تلوزيون سياه سفيد خيلي قديمي قرمز رنگ داشتيم.اون موقع فقط 2تا کانال تلوزيون بود.هي ميخواستم تلوزيون رو روشن کنم از بابام ميترسيدم( نمي خواستم جريان عمم سرم بياد.يک دست چپ سنگيني هم داره خدا نسيبتون نکنه هنوز گوشم داره از صداي تو گوشي هاش موقعي که موج ميگرفتش صدا ميده) رفتم پيشش نشستم ديدم چشاش پر اشک نگام کرد گفت بابا واسه امام دعا کن حالش خوب نيست منم تو دلم گفتم من ميخوام تلوزيونو روشن کنم اين ميگه بشين دعا کن خلاصه واسه روشن کردن تلوزيون هم که شده با همون بچگيم دستمو گرفتم بالا گفتم خدا جون امامو زود خوب کن.بابام يه ماچم کرد منم پاشدم خيلي مصمم رفتم طرف تلوزيون ولي بازم ترسيدم دعوام کنه ولي کرمه هي ميلوليد خلاصه به هر ترس و لرزي بود روشنش کردم. ديدم اخبار داره شروع ميشه سريع زدم کانال 2 ولي دير شده بود.بابام مارش اخبار رو شنيده بود گفت بزن اخبار منم نا اميد يه نگاه بهش کردم داد زد گفت بزن کانال 1 منم زدم کانال 1.يه آهنگ غمگين به گوشم خورد.بابام دويد عينکش رو برداشت اومد جلو تلوزيون گفت اي واي.من تعجب کردم. يه نگاه به تلوزيون کردم ديدم يه خط مورب مشکي اون گوشه سمت چپش کشيده يه دفعه گوينده اخبار گفت انا لله وانا اليه راجعون عکس امام رو نشون داد که تو بيمارستان دراز کشيده و سيد احمد داره رو سرش گريه ميکنه يه دفعه صداي حق حق بابام بلند شد محو بابام بودم ديدم همه اهالي خونه اومدن جلو تلوزيون دارن گريه ميکنن منم خود به خود زدم زير گريه و رفتم تو ايون خونه نشستم به گريه کردن .
خدا رحمتشون کنه خيلي گردن ماها حق دارن اگه امام نبود معلوم نبود ماها تو چه منجلاب فسادي داشتيم دست و پا ميزديم.الان هم که آقا جاشونو گرفتن ما به حرفاشون عمل نميکنيم.خدايا به حق حسين سايه رهبر خوشکل و عزيزتر از پدرم و مادرم رو از سرمون کم نکنه(همه بگين امين) 
اينم يکي از غزليات اما خميني (ره)که خيلي دوستش دارم:
صاحب درد
مــــا زاده عشقيم و فــــــــــزاينده درديم بــــــــا مدّعىِ عاکفِ مسجد، به نبرديم
با مـــــــــدعيان، در طلبش عهد نبستيم با بــــــــىخبران، ســازش بيهوده نکرديم
در آتش عشق تــــــو، خليلانه خــــزيديم در مسلخ عشــــــــّاق تو، فرزانه و فرديم
در ميکده با مىزدگان، بيهش و مستيم در بتکــــده با بت زده، همعهد چو مرديم
در حلقه خود باختگان، چون گل سرخيم در جــــــرگه زالـــــــوصفتان، بـا رخِ زرديم
در زمــــــــره آشفته دلان، زار و نـــزاريم در حوزه صـــــــاحبنظران، چون يخ سرديم
با صوفـــى و درويش و قلندر به ستيزيم با مــــــى زدگان، گمشدگان، باديه گرديم
بــــــا کس ننماييم بيان، حال دل خويش ما خانه به دوشان، همگى صاحب درديم
به نام آفريننده گل
سلام
25.26سال پيش(1360) پايين شهر شيراز تو يه خونه يه خانواده مذهبي که 6تا پسر با2تا دختر با پدرو مادر پيرشون زندگي ميکردن بود.
2تا داداش بزرگه ازدواج کرده بودن و پدرشون يکي يه اتاق بهشون داده بودو زندگيشونو ميکردن.
دختر بزرگ اين خونه هم کلاس پنجم بود
. يه روز که از مدرسه برگشت خونه داداش سوميشو ديد که از بيمارستان
مرخص شده بود. (آخه تو عمليات ثامن الائمه(آزاد سازي آبادان) وقتي داشته واسه منفجر کردن اون پل کذايي مهمات ميبرده
با ماشين مهمات ميره رو مين 2تا مهره کمرش ميشکنه و موج شديدي هم تو سرش ميپيچه
حدود 2ماه تو بيمارستان اهواز بستري بوده و حالا برگشته بود خونه). با خوشحالي سلام کرد
و شروع کرد به اذيت کردن

داداش. غافل از اينکه داداش موج تو سرشه و اعصاب معصاب نداره
.داداشم موج ميگيرتشو 

يه کم سير ميزنتش
. مامانشون هم که اونجا بوده ميگه مامان رو اعصابت مصلت باش تو چه جوري ميخواي زن بگيري و بچه دار بشيي.
خواهر که داشته گريه ميکرده
اسم زن و بچه که به گوشش مي خوره يه لحظه يادش به معلم پرورشي و قرآن مدرسشون ميفته
تو همون حال با همون صداي بغض کردش
با همون بچهگيش ميگه داداش من يه زن خوب واست سراغ دارم مامان با تعجب ميگه
دم بريده برو بشين پاي درسو مشقت.داداشم که ديگه حالش برگشته بوده سر جاش
ميزنه زير خنده
و ميگه همينو کم داشتيم. خواهر کوچولوش ميگه: يه خانم قرآن داريم مثل تيکه ماه
انقدر مهربونه
هر وقت آقاي ناظم
ميخواد کسي رو با خط کش کف دستي بزنه ميره ضامنش ميشه.منو هم خيلي دوست داره هر روز باهم ميايم تا سر کوچه اون ميره خونه
منم ميام خونه
.
مامان عصبي ميشه
و ميگه بروگمشو پاي درست دختر. دختره هم با خنده ميگه
داداش اگه خواستي خبرم کن ما در خدمتيم 
.
از اين موضوع مدتي ميگذره جانبازه هم که ديگه نمي تونسته به خاطر وضعيت جسمانيش
بره جبهه
ميره و تو
سپاه پاسداران
مشغول به کار ميشه.
يه روز داداش ميره مدرسه خواهرش تا از وضعيت درسيش مطلع بشه
ميبينه بچه ها سر صف وايسادن و يه خانوم محجبه با يه صداي مهربون
داره درباره نماز جماعت
براشون حرف ميزنه خلاصه ميره تو دفتر
تا درباره درس خواهرش بپرسه .خودشو معرفي ميکنه و ميشينه خواهرو هم صدا ميزنن مياد تو دفتر
.خواهر که تو اين مدت چند بار موجي شدن داداشو ديده بود
و مزه کتکاش زيره دندونش بود
يادش به شيطونياش تو مدرسه افتاد و زير لب ميگه خدايا خودت به دادم برس
بدبخت شدم رفت
.جناب ناظم به دختر کوچولو گفت
بشين اونم با ترس و لرز
ميره پيش داداش ميشينه
.
.بعد از چندتا سئوال خواهرو مرخص کردن
ورفت سر کلاسش. ميدونست که عصر کتکه تو شاخشه
به فکر راه حل بود
که داداش اومد سر کلاسو
اجازشو از خانوم معلم
گرفت آوردش بيرون يه ماچش کرد
و فرستادش سر کلاس

.
چند روز بعد فهميد که داداش
ميخواد بره خاستگاري
خانوم قرآن
..............................(اينجاهاشو واسم تعريف نکردن
)
خلاصه اين دوتا همون سال 1360 با هم ازدواج ميکنن
و تو همون خونه پدري تو يه اتاق زندگي مشترکشون
رو با نام خدا شروع ميکنن.
بعد از دو سال 19.8.1362 خدا يه پسر بهشون ميده
.
13 ماه بعد 21.11.1363 خدا يه پسر
تپل
خوشکل
بانمکه
ناز
ديگه بهشون داد(خودمو ميگم
)
نوکرت تا ابد دادو بيداد
به نام طراح انسان
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه
نميدونم از کجا شروع کنم.هميشه دلم ميخواست داستان زندگي خودم و که پر از فرازو نشيب وخاطره هاي تلخ و شيرين بنويسم.رابطه خودم با خدا.طرز نگاهم به زندگي.رابطه عاطفيم با دوستام(دختر و پسر).آشنايم با کانون رهپويان وصال.عشق بازيم با امام رضا.اتفاقي که زندگيم رو دگر گون کرد.
آخه يه جمله معروفه که ميگه (کمرنگ ترين جوهرها از ماندگار ترين حافظه ها ماندگارترند)
ولي چون نه سواد درست و حسابي داشتم نه رمان و داستان و از اين جور چيزا زياد خونده بودم هيچوقت نتونستم اين آرزوم رو بر آورده کنم.تا اينکه ياد گرفتم وبلاگ بسازم.از لحظه اولي که به فکر ساختن وبلاگ شخصيم افتادم يه جرقه تو ذهنم خورد که اين همون موقعيتي که دنبالش ميگشتم.زودي وبلاگم رو ساختم و آماده شدم واسه نوشتن داستان زندگيم.
من ميخوام تو اين داستان بيشتر اتفاقات زندگيم رو تو قالب رابطه خودم و خدا بيان کنم البت اگه خدا ياري کنه و شما هم با نظراتتون من حقير رو مورد لطفتون قرار بديد.آخه ميدونيد! وقتي ميبينم داستان زندگيم خواننده داره خوب خيلي بيشتر مشتاق ادامه کار ميشم.
با تشکر از کسي که ساختن وبلاگ رو به من آموزش داد.
نوکرت تا ابد دادو بيداد
به نام آنکه حسين را آفريد و همه را درطواف او در آورد
دلم هواي تو کرده هواي آمدنت!!!
صداي پاي تو ميآيد صداي آمدنت!!!
بهار با تو بيايد به خانه دل ما
قدم به خانه ما نه صفاي آمدنت
بيا که خوانده برايم زکودکي مادر
هميشه دردل شب قصه هاي آمدنت
دگر ز روز و شب و ماه و سال بگذشته
تمام عمر نشستم به پاي آمدنت
چقدر وعده وصل تو را به دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعاي آمدنت
دل عاشق به پيماني بسوزد
خمار آلوده با جامي بسوزد
مرا يک گردش چشم تو کافيست
قناعتگر به بادامي بسازد
خرمم با همه غمها چو من ميدانستم
غم از او شادي از او شور از او ماتم از اوست
گر زند ناوک غم بر دل ريشم چه کنم
دل از او ناوک از او ضخم از او مرحم از اوست
خرمم با همه غمها چو من ميدانستم
غم از او شادي از او شور از او ماتم از اوست
يا عزيز دل فاطمه(عج)
[21/2/1386- 1:0 ع] خونه جديد
[16/2/1386- 5:0 ع] کودکستان
[13/2/1386- 4:36 ع] غمگين ترين روز خردسالي
[11/2/1386- 8:0 ع] تولد
[10/2/1386- 2:28 ع] مقدمه
[9/2/1386- 5:17 ع] *رقعه دل تنگي*
بازديد ديروز: 2
کل بازديد :2667
سلام. من يه پسر تنهام ميتونم بگم کسي رو دوست ندارم ولي مطمين نيستم.خيلي رفيق دارم.عاشق رنگ مشکيم از آبي هم خوشم مياد.شب رو دوست دارم.خيلي آهنگ گوش ميدم.يه جورايي بهش معتادم.سوره اخلاص رو خيلي ميخونم.مناجات مهدي سلحشورو خيلي دوست دارم.شعرو خيلي دوست دارم ولي هيچوقت يه شعرو کامل بلد نشدم.بازيگر مورد علاقم:هديه تهرانيه.تيم مورد علام استقلاله.خواننده مورد علاقم خدا بيامورزتش اسمشو نميارم.مناجات مسجد کوفه رو خيلي دوست دارم.229 عدد مورد علاقمه.اما در مورد دادوبيداد بايد بگم وقتي ميخواستم تو سايت کانون ثبت نام کنم قبلش با بابام بحث کرده بودم يه کم سير سرش دادو بيداد کردم خدا منو ببخشه رو همين حساب گفتم اسمم رو بزارم دادو بيداد.البت از اون به بعد سعي کردم ديگه سر هيشکي دادو بيداد نکنم. همين
حريم خلوت انس
نحل
بغض هاي نترکيده
من و خاطراتم
آلاء(نعمت هاي الاهي)
ديار يار
مهربان ترين يار
امام خميني
در حضور حی
کوله بار
بي نشان
نام: | |
ايميل: | |











